عشق 4 حرفی
مازنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که اسودگی ما عدم ماست
هجوم شب پره های مزاحم هیچ گاه باعث نخواهد شد تا شمع نسوزد و نورش را بی پروا به اطراف نیافکند. چون شمع باش.بی پروا از مزاحمان و معاندان نور وجودت را به اطراف ببخش تا در پرتوش گم گشتگان راه بیابند و پریشانان ارامش.در این مزاحمان خود در زلالی وجودت ذوب میشوند و بی صدا فرو میافتند. به چشمهایت که نگاه میکنم دلم بدجور اتش میگیرد.چشمهای تو آنقدر مهربان و نافذ هستند که نمیتوانم از سیاهی ژرفشان بگریزم. چشمهایت برای من معنای یک عمر عشق و نزدیکی را معنا میکند.چشمهای تو با من حرف میزند.حتی اگر خودت لب از لب باز نکنی. چشمهای تو با ان مژه های فرو افتاده و سیاهت برای من غوغایی است که فقط خدا از عمق آن خبر داردوچشمهای تو مرا در خود اسیر میکند و در میان امواج خروشانش غرق میسازد. چشمهای تو را که نگاه میکنم میدانم در روحت چه میگذرد.شادی یا غمگین،خرسند یا دل آزرده،افسرده یا پر از شادی روزانه.... چند گاهی است چشمانت را شاد ندیده ام.همواره در لفافه ای از اندوه انها را پیچانده ای که دلم از دیدنش به درد میاید.چشمهای همیشه مهربانت کجا رفته اند؟ امروز که اندوه را در چشمانت دیده ام دلم در سینه به یکباره هزار تکه شد.خونم در رگهایم خشکید.گلویم انگار ورم کرد و چشمانم سوزندگی اندوه تو را دردرون خود منتشر کرد. چشمهایت را به من بسپار تا انقدر بر انها بوسه بزنم که تا باز همان دو چشمه مهربانی و محبتی باشند که بودند بدون هیچ ابر سیاه و کدر اندوه. سیاهی ان را با سپیدی ارامش مخلوط کن تا مجددا بدرخشند.باور کن که من دوستت دارم.که بینهایت عاشقت هستم.به چشمهایم نگاه کن.انها دروغ نمیگویند. از راه دور چشمهایت را میبوسم. حسین(ع)بیشتر از آب تشنه لبیک بود.افسوس که به جای افکارش،زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی ابی نامیدند. دکتر شریعتی در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی میگریند که ازادانه زیست و ازادانه مرد. دکتر شریعتی احسان عزیزم سلام.خوبی؟دلم واست خیلی تنگ شده.یاد خنده های شیرینت که میوفتم دلم بد جوری میگیره.نمیدونم الان کجایی و چی کار میکنی ولی حتما جای خیلی خوبی هستی.یه جای قشنگ پر از همه چیزایی که همه ما ادما ارزوشو داریم. احسان قشنگم سلام منو و همه ما را به امام حسین برسون.میدونم حتما الان تو بغل اون نشستی و داری بازی میکنی و امام هم با مهربونی میبوسدت و دست رو موهای قشنگ و سیاهت میکشه. عزیزم از روزی که پرواز کردی خیلی میگذره.مامانت خیلی دلش برات تنگ شده.ما هم همینطور.نمیدونی واسه اومدنت چقدر هممون انتظار کشیده بودیم.چقدر نذر و نیاز کرده بودیم.بابا بزرگ همیشه میگفت بعد از سفر سوریه اش تو را از خانم رقیه گرفته.یادته هر وقت میومدی خونه ما چقدر خوش حالی میکردی.میگفتی چقدر خونه شما ادم هست خیلی خوبه.یادته اونشب ادای تولد گرفتن را درمیاوردیم و تو با جیغ و خنده شمعها را فوت میکردی و دست میزدی و میگفتی:تولد ،تولد یادته بعد از عملت با سینا اومده بودیم خونتون و تو اون موتور گنده ات را اورده بودی و با سینا بازی میکردی؟بمیرم برات رنگ به رو نداشتی ولی چقدر ذوق کرده بودی واسه اومدن ما و بازیت با سینا. اون موقعها که بچه بودی یه شب ما اومدیم خونتون و تو خیلی گریه میکردی.مامانت هم مشغول مهمون داری بود.من بیشترا ز دو ساعت تو را تو بغلم گرفتم و راه بردم و اروم اروم دلت را میمالیدم تا خوابت برد.چقدر خوشگل خوابیده بودی عزیز دلم. یادته چقدر تخم مرغ شانسی دوس داشتی؟تا دایی میومد میگفتی دایی بریم تخم مرغ شانسی کیندر بخریم.بعدا دیدم که چقدر عروسکاش را جمع کرده بودی.راستی چه خرس گنده ای داشتی.مامانت میگفت ولی نشد که باهاشون بازی کنی.زود پر کشیدی و رفتی. اون سال وقتی شنیدم با مامان و بابات رفتی کربلا گفتم باریکلا خوش به حال احسان کوچولو تو این سن کم کربلایی میشه.نمیدونستم قراره تو همون سن کمت خدایی بشی و واسه همیشه مهمون امام حسین باشی. الهی بمیرم برات که میگفتن سوختی....که گلوی نازک و نرم و کوچیکت با یه ترکش بریده شده بود....که تشنه بودی ...خیلی تشنه....و فرصت نشد که مامانت بهت اب بده ....خواستی اب را از دست سقای کربلا بخوری؟ الان چند ساله که پیش ما نیستی.شهید کوچولوی مهربون ما.با بابات رفتی پیش کسی که اومده بودی زیارتش.امام حسین هم میدونست تو چقدر معصومی که تو را پیش خودش نگه داشت.نگه داشت تا با اصغرش بازی کنی.تا قلم دوش ابالفضل سوار بشی و دور بهشت را طی کنی و صدای قهقهه خنده ات تمام فضا را پر کنه. امروز روز عاشوراست.تو هم خونت مثل خون باقی شهدای دشت کربلا تو بین الحرمین امام حسین به زمین ریخت.عزیزم نمیدونم تو اون لحظه چی بهت گذشت ولی مطمئنم که اقامون حسین نذاشته بترسی یا احساس تنهایی کنی.سریع بغلت گرفته و بدن لاغر و نحیفت را تو اغوشش کشیده.ابوالفضل اب بهت داده و توی صورت نازت لبخند زده. احسان عزیزم تمام این نامه را با اشک برات نوشتم.دلم بدجوری واست تنگ شده خوشگل من. واسه همه ما دعا کن.از راه دور میبوسمت. سلام من را به میزبانت برسون. موقعی که وقت اومدن من هم شد دوس دارم ببینمت که اومدی استقبالم.تا اون موقع فعلا خدا نگهدارت باشه. پ ن :تقدیم به فرشته کوچولوی ۶ ساله ای که در ظهر روز عاشورا به خاطر انفجار بمب یه نانجیب از خدا بی خبر تو بغل پدرش شهید شد در حالی که تا لحظه اخر قبل از انفجار از مادر و پدرش اب طلب میکرد. السلام علیک یاابا عبدالله تو از قبیله خونی و ما از تبار جنون.خون تو در گل فرو شد و از سنگ جوشید.ای باغ بینش،ستم دشمنی زیباتر از تو ندارد و مظلوم یاوری اشناتر از تو. تو راز مرگ را گشودی.کدام گره با ناخن عزم تو وا نشد؟شرف به دنبال تو لاوه کنان میدود. اینک ماییم و ابها ،ماییم و سنگها،درختان،جویباران،سبزه زاران. یا حسین بعد از تو خوبی سرخ است و گریه سوگ خنجر و غمت توشه سفر به ناکجا اباد و رد خونت راهی است که راست به خانه خدا میرود.
خدایا با من حرف بزن! مرغ دریایی آواز خواند اما نشنیدم........ خدایا بگذار ببینمت! ستاره ای درخشید اما ندیدمش........ با نا امیدی گریستم خدایا با من در ارتباط باش پس خدا پایین آمد و لمسم کرد اما من پروانه را کنار زدم...............




| Design By : Night Skin |

